سلام
خوبید ؟
عید سعید فطر رو بهتون تبریک میگم
امروز بعد از مدت ها به وبلاگم سر زدم
به هم لینکی ها سر زدم اما بیشترشون.......
می خوام در مورد حجاب بنویسم :
دختران جوان کشورم بخوانند:
به نام خدا
سخنی با دختران جوان کشورم
من آنچه دیده ام ، زدل و دیده ، دیده ام
گاهی بود ز دل گله ، گاهی ز دیده ام
من آنچه دیده ام ز دل و دیده تا کنون
از دل ندیده ام ، همه از دیده دیده ام
و این دست نوشته یک جوان نیست ، حرف دل تمام جوانان این مرز و بوم است
ما ، می دانیم که شما گوهر عفت و شخصیت خود را ارزان نمی فروشید و نمی خواهید ما جوانان را به عمل های ناشایست وادار کنید ! ولی نتیجه این بی پردگیهای افراطی چیست ؟! هیچ فکر کرده اید که وقتی اندام نازک و دلفریب شما مقابل چشمان برهنه ما ظاهر می شود ، چگونه اعصاب ما را به هم می ریزد ؟ چگونه قلب و فکر ما را از کار می اندازد ؟ چگونه از درس و کار و خدمتمان باز می دارد ؟ و نابودمان میکند ؟ آیا قبول ندارید مردی که شما را با این همه لطافت و ظرافت خاص ، غرق در آرایش می بیند ، دیگر به زن خانه دار خود که عهد جوانی را پشت سر گذاشته و فروغ و جلوه خود را از دست داده ، اعتنا نمیکند ؟ شما ای خواهران عزیز ! وقتی به اشاره چشم شوهر ، پدر یا برادرتان با مرد بیگانه دست می دهید و او دست شما را می فشارد و اسم این عمل را به اصطلاح صمیمیت و امروزی بودن ، می گذارید ، به خدا قسم فریب خورده اید ! ما مرد ها جنس خودمان را بهتر می شناسیم ! محال است دست زن یا دختری را مردی جز از روی شهوت و خیانت نفس فشار دهد ! این را هم مرد شما می داند ! شما ای بانوی عزیز ! به همسرتان بگوئید ، شما ای خواهر و دختر گرامی به پدر و برادرتان بگوئید ، ای مرد محترم ! منظور شما چیست که ما را آرایش کرده به خیابان ها و مجمع دوستانتان می کشید ؟ آیا عاطفه و انسانیت اجازه می دهد غذای اختصاصی را که نمی شود دیگران را در آن شریک ساخت که هم خوش رنگ و خوشبو است ، به گرسنگان نشان داد ؟ کسیکه نمی خواهد دامن پاکی را در اختیار آلودگی هرزه های اجتماع یا سوختگان شهوت قرار دهد ، آیا انسانیت است که با وضع تحریک آمیز خود ، آتش به دامن آنها بزند ؟ کدام عقل ، کدام وجدان اجازه می دهد ؟ دختر زیبای عزیز ، بانوی ارجمند و خواهر گرامی ام ! از شوهر ، پدر و برادرتان این گله را بکنید و از آنها بخواهید که شما را ارزان نفروشند ! شما را وسیله گناه و لغزش و بالاخره سقوط فرد و اجتماع و نابودی ملت و دین قرار ندهند ! یقیناً بدن نیمه عریان شما بلاهائی بس خطرناک بر سر ما می آورد و هستی مان را ساقط میکند! کمی هم دلتان به حال ما بسوزد ! من نمی دانم که در کدامین کوی و برزن مشغول خواندن این نامه هستید و چه عقیده ای دارید ! شاید اصولاً پایبند مذهبی نبوده باشید ! شاید مریم(مادر عیسی) و فاطمه (دختر پیامبر اسلام) و کسانیکه مظهر عفت و پاکدامنی هستند را دوست نداشته باشید ، ولی هر چه باشد ، لابد دلی در پهلوی شما وجود دارد و لااقل قلبی دارید که کانون مهر و عاطفه است ! باری ! به خاطر خدا ، به خاطر انسانیت ، به خاطر خوشنودی هر معصوم پاک ، به ما ترحم کنید ! بر کشور و ملت خود ترحم کنید ! با پوشیدن اندام خود به ما کمک کنید و محیط را برای هرزه گی ما مساعد نکنید ! اندام لطیف خودتان را از چشم چرانی های بوالهوسانه و تیر های مسموم و نظر های خائنانه بپوشانید . خواهران با شخصیت ما باشید نه ملعبه و وسیله هوسبازی های ما ! بگذارید ما به سراغ شما بیائیم ! شما را گران و با زحمت به دست بیاوریم ، تا قدردان نعمت وجود شما گردیم ! نه اینکه خود را ارزان در معرض اختیار ما قرار دهید که در این صورت شما برای ما ، ارزش زن زندگی را نخواهید داشت !
مهربان خدایا !
به همه جوانان ، نیروی ایمانی عطا نما تا در این اجتماعی که هر گوشه آن از نغمه سازی سرشار است و در هر کنارش دیو صفتانی انسان صورت به رنگ ها و لباس های مختلف خود نمائی میکنند ، خود را محفوظ نگه داشته و در دره گناه و تباهی سقوط ننمایند و در منجلاب فساد و تباهی فرو نروند !
خدایا ! به امید تو ، در پناه تو
جوانی از سرزمین شیعی ایران ؛ علیرضا پورمشیر
(برگردان از کتاب برای چشمهایت - نوشته ن . الف -)
نظرات شما عزیزان:
بهنام 
ساعت11:57---29 آبان 1390
سلام وب زیبایی داری اگه وقت کردی به وب منم سری بزن و رمان عشقی مسیر بی پایان که نوشته خودم هست رو بخون و نظر بده تا ادامشو هم تو وب قرار بدم
منتظرتم دوست گلم
پاسخ:
سلام وبت حذف شده !!!!
تنها 
ساعت22:58---17 شهريور 1390
تو برو پیچک من
فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن
رو پیشانی من چیزی نیست
غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی
تنها 
ساعت14:50---17 شهريور 1390
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
تمام هستی ام را از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را
با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد !
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم